یادت می آید پدر، پنج ساله بودم که مرا بر گردن خود نشانده و از این سوی شهر به آنسوتر ترهای شهر می بردی تا در میان انبوه جمعیتی فرو رویم که حق خود از استقلال و آزادی را فریاد می زدند.
و در میان فریادهایشان جمهوری، عدالت و برابری و سهمشان از بیت المال را یکجا طلب می کردند. یاد دارم که من از هجوم آن جمعیت رها شده می ترسیدم و تنها اطمینان و آغوش تو بود که مرا وامی داشت بر این ترس غلبه کنم.
اطمینانت به آینده ای بهتر برای خودت، برای من و برای خواهر کوچکترم. به اینکه دیگر مجبور نخواهیم بود در این گوشه ی دور افتاده شهر در یک خانه ی استیجاری یک وجبی با فقر روزگار گذرانیم. در حالیکه آنسوتر تر از ما کاخ هایی برپاست و در کنارش مردمانی که تازه لقبشان را فهمیده بودی، مستکبرین. همانطور که لقب خودمان را فهمیده بودی مستضعفین. و می گفتی حالا دور دور مستضعفین است.
یادت می آید عید همان سال را. ما باز هم برای برگزاری جشن عید هیچ نداشتیم. اما تو گفتی که باید به شهدا و خانواده هایشان فکر کنیم که عزیزی از دست داده اند. باید صبر کرد، چون آنان صبر می کنند. پدر جان مگر می توانستند کار دیگری کنند آنان. با این حال وعده ی عید آینده را دادی که نظام مستقر خواهد شد و … .
و در بهار مرا بغل کردی و پای صندوقهای رای بردی تا کارت سبز جمهوری اسلامی را در فصل سبز بهار در صندوق رای بیندازی به این امید که حالمان و روزمان به شود. یادت می آید نتیجه انتخابات را که اعلام کردند چقدر خوشحال بودی. انگار عالمی را با دستانت فتح کرده بودی و مدام زمزمه می کردی دیگر تمام شد. سهممان از نفت مال خودمان شد و دیگر برای قبض های آب و برق در بانک معطل نخواهم شد که همه چیز زین پس رایگان است.
یادت می آید در خلال همان سالهای نخست اعلام کردند به خانواده های پرجمعیت زمین رایگان و هزینه ی کمکی برای ساخت مسکن می دهند. و خانواده ی کوچک چهار نفره ی ما در عرض سه سال هفت نفره شد. اما باز هم مستاجر بودیم و تو همچنان امیدوار به آینده.
یادت می آید پدر هفت سال پس از آن همه شادی و سرخوشی به رختخواب بیماری نشستی و یکسالی بسترت را کنار درب تنها اتاقمان پهن کرده بودیم. بی آنکه بتوانیم دکتری قابل برایت بیاوریم و یا داروی مورد نیازت را به کفایت فراهم کنیم. آن روزها مادرم به هر دری زد و تمام داشت نداشته امان را فروخت. من و ناهید به مدرسه نرفتیم و برادرانم را کمتر خورانیدم و پوشانیدیم تا بلکه هزینه ی درمان تو فراهم شود و از بستر برخیزی و … .
پدر امروز هم یکی از روزهای پایانی اسفند ماه است. باز هم نزدیک عید است و من و همسرم که همه ی روز را تا پاسی از شب مشغول کار است نتوانسته ایم برای تنها کودکمان لباسی نو فراهم کنیم.
پدرم می دانی لقب جدیدمان چیست به ما می گویند قشر آسیب پذیر و مستکبرین آنروز نیز مرفهین بی درد امروزند.
پدرم آمده ام پیمان بشکنم، می دانی که بسیار دوستت دارم و یادم مانده است که در شب آخر دستم را گرفتی و به نام خواندی در حالی نای باز کردن چشم نداشتی و به من گفتی از هرچه گذشتی از انقلاب هرگز نگذر. پدرم نه دیگر بس است. دیگر این زمستان را تحمل نتوانم. ببخش که عهد می شکنم. اما بدان اینبار دیگر رای نخواهم داد. با اینکه بسیار دوستت دارم.