Posted by: furogh2007 | مارس 25, 2008

سرگذشت

بی تو شوریدگی چنان سرد است

که به بیزاریش نمی ارزد

بی تو عمر آن چنان پر از درد است

که به بیماریش نمی ارزد

بی تو ساغر به گردش آوردن

نه سروری نه حال می بخشد

بی تو مستی به جای بی خبری

پای تا سر ملال می بخشد

بی تو سیر و سفر به باغ بهشت

خیمه بردن به شوره زاران است

بی تو در بین جمع بنشستن

سر نهادن به کوهساران است

بی تو خواب نشاط آور صبح

همچو سنگی به سینه سنگین است

بی تو هر گونه لذت وعیشی

چون اجل در کنار بالین است

بی تو باد حیات بخش بهار

روح کش تر ز ابر پاییز است

بی تو لبخند هر شکوفه به باغ

چون سکوت خزان غم انگیز است

بی تو هر گونه شعر و سازی

داستان گوی نامردمی هاست

بی تو هر بانگ مرغ خوش خوانی

خبر شوم مرگ شادی هاست

بی تو هر خنده ی جنون آمیز

گریه بر گور آرزومندی است

بی تو هر خنده های محنت بار

گل بی بوی یاس پیوندیست

بی تو در بزم اهل دل رفتن

خود فریبی زشوق بی خبریست

بی تو هر شعر که بر زبان آید

سرگذشتی ز درد در بدری است

تا به چشمت کسی نظر نکند

خبر از حال من کجا دارد

بکن آزارم آنچه بتوانی

دل من هم بدان خدا دارد

 

شعر: معینی کرمانشاهی

یک پاسخ بگذارید

Your response:

دسته‌ها