بی تو شوریدگی چنان سرد است
که به بیزاریش نمی ارزد
بی تو عمر آن چنان پر از درد است
که به بیماریش نمی ارزد
بی تو ساغر به گردش آوردن
نه سروری نه حال می بخشد
بی تو مستی به جای بی خبری
پای تا سر ملال می بخشد
بی تو سیر و سفر به باغ بهشت
خیمه بردن به شوره زاران است
بی تو در بین جمع بنشستن
سر نهادن به کوهساران است
بی تو خواب نشاط آور صبح
همچو سنگی به سینه سنگین است
بی تو هر گونه لذت وعیشی
چون اجل در کنار بالین است
بی تو باد حیات بخش بهار
روح کش تر ز ابر پاییز است
بی تو لبخند هر شکوفه به باغ
چون سکوت خزان غم انگیز است
بی تو هر گونه شعر و سازی
داستان گوی نامردمی هاست
بی تو هر بانگ مرغ خوش خوانی
خبر شوم مرگ شادی هاست
بی تو هر خنده ی جنون آمیز
گریه بر گور آرزومندی است
بی تو هر خنده های محنت بار
گل بی بوی یاس پیوندیست
بی تو در بزم اهل دل رفتن
خود فریبی زشوق بی خبریست
بی تو هر شعر که بر زبان آید
سرگذشتی ز درد در بدری است
تا به چشمت کسی نظر نکند
خبر از حال من کجا دارد
بکن آزارم آنچه بتوانی
دل من هم بدان خدا دارد
شعر: معینی کرمانشاهی