دوست عزیزم آریوبرزن از من خواسته بود تا در یک بازی وبلاگی قشنگ مشاعره ایی شرکت کرده و شعری انتخاب کنم که در آن یکی از کلمات آتش ، افسانه ، شراب و اندیشه وجود داشته باشد.
متاسفانه به خاطر اینکه مادرم پایش شکسته مجبورم فعلن مدتی را در خانه ی مادرم باشم و از ایشان پرستاری کنم و وقتی برای اینترنت و … ندارم.
بماند ….
از زمان دعوت آریوبرزن عزیز بسیار گذشته، اما من این شعر زیبا را برای پاسخ به دعوتش توی وبلاگم می گذارم.
يار من، دلدار من، غمخوار من
مايه ي اميد قلب زار من
دوريت امشب روانم تيره كرد
لشگر غم را به جانم چيره كرد
ز آتش اندوه، جانم پاك سوخت
اين دل رنجيده ي غمناك سوخت
روزگاري با تو روزي داشتم
در دل از عشق تو سوزي داشتم
چون شد آن ايام نغز دلپسند ؟
چون شدي تو دلبر مشكل پسند ؟
امشب از هر شب جهان زيباترست
آسمان در دلربایی محشر ست
گفته ام محشر، مكن با من ستيز
آسمان كرده ست گويي رستخيز:
رستخيز حسن و لطف و دلبری
محشر زيبايي و افسونگري
از خلال قطعه يي ابر سياه
مي درخشد دلکش و زیبنده ماه
زير نور او درختان بلند
کرده بر سر گوئیا سيمين پرند
تار و روشن، شاخه هاي سرو و بيد
همچو قلب من پر از بيم و اميد
موج هاي سبزه از باد شمال
زیر نور مه چو امواج خيال
هر طرف آياتي از خوشحالي است
زين ميان جاي تو تنها خالي است
بوي پيچك ها مرا بي تاب كرد
پلك هايم آرزوي خواب كرد
خواب گفتم: لیک اين افسانه بود
بي تو و دور از تو خوابم كي ربود ؟
بلبلان با نغمه مستم مي كنند
بي خبر از بود و هستم مي كنند
وين نسيم خوش چو غوغا مي كند
دفتر انديشه را وا مي كند
دفتر ايام نغز رفته را
خاطرات اين دل آشفته را
صفحه صفحه مي گشايد در برم
كز گذشت عمر خود ياد آوردم
ديده ام شب هاي روشن بي شمار
ليك در خاطر ندارم يادگار
لحظه يي بهتر از آن هنگام ها
كز لبانم مي گرفتي كام ها
شعر: سیمین بهبهانی