توی این مدتی که خونه مامانم هستم و ازش پرستاری می کنم برای اینکه حوصله ام سر نرود به یاد ایام کودکی و جوجه طلایی هایی که آن روزها اوایل بهار با انواع کلک های مختلف مادرم را مجبور و راضی می کردم تا برایم بخرد، یک جوجه خریدم.
جوجه طلائیم حالا بزرگ و برای خودش خروسی شده. اما حیف.
حیف که حکایت جوجه بزرگ کردن من دوباره داره تکرار میشه. و مثل همیشه حالا که جوجه طلایی من برای خودش یه پا خروسی شده و قوقولی قوقویی می کنه و آواز می خونه همه از صداش ناراحتن و به فکر خوردنش هستن.


من می ترسم
حالا مرغا هوس کردن جوجوطلائی رو بخورن ؟
By: سیروس on جولای 28, 2008
at 1:26 ب.ظ
چه چقدر جالبه زندگی…………می بینی.آدما همیشه به نقطه ی اول مرسن.این همون نقطه ی اوله………….راستی اگه افتخار بدی به من سر بزنی و موافق تبادل لینک باشی خوشحال می شم………………..
By: امین on آگوست 2, 2008
at 9:04 ق.ظ
dorood doost aziza mamnoon az tabiket va niz lotf hamishegit rasti hale maman chetore?behtar shodan
neveshte at mano yad an jomleye maroof andakht ke mige:tarikh tekrar mishe
shad bashi
By: fahmizi on آگوست 7, 2008
at 11:28 ب.ظ