نگاشته شده توسط: furogh2007 | جولای 26, 2008

آن دم که زند بانگ که صبح آمده هان … خوابان بنشانند به خونش به تیغ خفقان

توی این مدتی که خونه مامانم هستم و ازش پرستاری می کنم برای اینکه حوصله ام سر نرود به یاد ایام کودکی و جوجه طلایی هایی که آن روزها اوایل بهار با انواع کلک های مختلف مادرم را مجبور و راضی می کردم تا برایم بخرد، یک جوجه خریدم.

جوجه طلائیم حالا بزرگ و برای خودش خروسی شده. اما حیف.

حیف که حکایت جوجه بزرگ کردن من دوباره داره تکرار میشه. و مثل همیشه حالا که جوجه طلایی من برای خودش یه پا خروسی شده و قوقولی قوقویی می کنه و آواز می خونه همه از صداش ناراحتن و به فکر خوردنش هستن.


پاسخ‌ها

  1. من می ترسم
    حالا مرغا هوس کردن جوجوطلائی رو بخورن ؟
    :)

  2. چه چقدر جالبه زندگی…………می بینی.آدما همیشه به نقطه ی اول مرسن.این همون نقطه ی اوله………….راستی اگه افتخار بدی به من سر بزنی و موافق تبادل لینک باشی خوشحال می شم………………..

  3. dorood doost aziza mamnoon az tabiket va niz lotf hamishegit rasti hale maman chetore?behtar shodan
    neveshte at mano yad an jomleye maroof andakht ke mige:tarikh tekrar mishe
    shad bashi


یک پاسخ بگذارید

پاسخ شما:

دسته‌ها