نگاشته شده توسط: furogh2007 | اکتبر 11, 2008

آن یار کزو خانه ما جای پری بود

.

آن یار کزو خانه ما جای پری بود
سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود

دل گفت فروکش کنم این شهر ببویش
بیچاره ندانست که یارش سفری بود

تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد
تا بود فلک شیوه او پرده دری بود

منظور خردمند من آن ماه که او را
با حسن ادب شیوه صاحب نظری بود

از چنگ منش اختر بد مهر بدر برد
آری چکنم فتنه دور قمری بود

عذری بنه ای دل که تو درویشی و او را
در مملکت حسن سر تاجوری بود

اوقات خوش آن بود که با دوست بسر رفت
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین
افسوس که آن گنج روان رهگذری بود

خود را بکش ای بلبل از این رشک که گل را
با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از یمن دعای شب و آه سحری بود

.

* حافظ


پاسخ‌ها

  1. آن یار کزو خانه ما جای پری بود
    افسوس گرفتار شب بی خبری بود
    تلخند من و یک نگه بی خبر از عشق
    آغازگر این سفر دربدری بود

    فی البداهه و البته ضعیف
    با این حال تقدیم به فروغ بانو
    ملک الشعرای سابق
    ——-
    فروغ:
    درود و سلام و تهنیت بر میسکای شاعر
    یادتان باشد بعدن همیان زر خود را از ما تحویل بگیرید :)


یک پاسخ بگذارید

پاسخ شما:

دسته‌ها