نگاشته شده توسط: furogh2007 | اکتبر 31, 2008

دیگر کسی مرا دوست ندارد

.

گم شده ام مادر

در هیاهوی این شهر بی در و پیکر

در میان مردمانی که محبت را

در جیب هایت جستجو می کنند

و ارزش لبخند را

با دلار و ریال می سنجند

گم شده ام مادر

یادت هست

برایم از جادوگر شهر زمرد می گفتی

شهری زیبا که به جادوی یک عفریته

به تاراج رفته بود

کاش می دانستم مادر

جادوگر شهر ویران شده ام کیست

در کدامین سیاهچال پنهان شده

و مردمم را

به کدامین جادو می فریبد

که اینگونه مسخ شده اند

مادر

خواهرم دیگر مرا نمی شناسد

برادر

به خونم تشنه است

و همسرم

مدام در فکر نقشه ایی است

تا مرا از اسب به زیر آرد

و همسایه هر روز

کروکی جنگی اش را مرور می کند

یادت می آید مادر

در قصه هایت همیشه شب تاریک را صبحی بود

برای رهایی از بند

همیشه یک ناجی وجود داشت

و جادوگر و دیو و دد

همیشه به دست ابر مردی فنا می شدند

می بینی مادر

چگونه درختان را می برند

تا به جای آن آهن بکارند

خانه ها هر روز بزرگتر و بلند تر می شوند

و آدمها … افسوس

هر روز کوچکتر و حقیرتر

مادر معیار اصالت داشتن،

خانه و پول و ماشین است

دیگر علم بهتر از ثروت نیست

دیگر معلمی شغل انبیا نیست

و دست کارگر

زیر تیغ فقر و بی عدالتی بریده است

دیگر حتی کودکانمان را

به وعده های پوچ می فریبیم

مادر آن دخترکی را که

به سرانگشت ناز

گیسوانش را شانه می زدی

و لبخندهایش را کرور کرور قیمت می گذاشتی

افسرده است

و چون از مرگ جادوگر می گوید

مادر

دیگر کسی او را دوست ندارد

دیگر کسی او را دوست ندارد


پاسخ‌ها

  1. دنیای ما خیلی کوچک شده. تنگ شده. داریم بغل همدیگه خفه میشیم.

  2. بانو به سلامت نبينم غم داشته باشي ببرمت سفر بانو جان

  3. عالی

  4. قابل تامل تر بود /
    قابل تامل تر شد ، وقتی شعر کاملا صنعتی و خشک رو با نام مادر احساس دارش کردی .

    این به کار بردن سوپاپ اطمینان برای شعر خوب بود ، اما شعر در کل کمی سخت بود .

  5. سلام
    ای کاش کسی بود ……..


یک پاسخ بگذارید

پاسخ شما:

دسته‌ها