Posted by: furogh2007 | آوریل 24, 2008

میز صبحانه

ساعت نزدیک شش بعد از ظهر بود و وقت آمدنش. التهابی شیرین سراسر وجودم رو فرا گرفته بود. معمولن سر ساعت شش به خانه می آمد. شوهرم را می گویم. و وقتی می آمد، وقتی نگاهم به نگاهش گره می خورد. هر چه غم و خستگی توی وجودم بود از بین می رفت.

وای که چقدر دوستش داشتم. عاشق لبخند هاش بودم. با تمام وجود لبخند می زد و تمام صورتش پر از شور بود و هیجان زندگی. از نگاهش می شد فهمید که چقدر از دیدنم خوشحال می شد. هر بار که بهم نگاه می کرد، شوق کسی توی نگاهش بود که گمشده ی هزاران ساله اش رو پیدا کرده و در تمام طول مدتی که با هم بودیم. ذره ایی از این شوق توی نگاهش کم نشده بود.

هر روز نزدیک آمدنش که می شد. تمام خاطرات گذشته یکباره از جلوی چشمم می گذشت. چقدر دزدانه همدیگر را می پاییدیم. چقدر به اسم نامه برای هم گل و بوسه فرستادیم. چقدر دور از چشم دیگران قرارهای عاشقانه گذاشتیم. چقدر با اطرافیان کلنجار رفتیم برای اثبات عشقی که برای خودمان به ثبوت رسیده بود و دیگران در پی اثباتش به دنبال دلیل و مدرک بودند.

با صدای چرخیدن کلید مثل همیشه از جا پریدم و او مثل همیشه با همان لبخند وارد شد. می خواهم بروم و مثل همیشه خودم را رها کنم در آغوشش اما چرا پاهایم خشک شده؟ چرا نمی توانم حرکت کنم؟ وحشت تمام وجودم را فرا گرفته از ترس فریاد می زنم و ..

از خواب می پرم و نگاهی به اطراف می اندازم، کنار دستم همان مرد اخموست که مدت هاست نامش شناسنامه ام را خط خطی کرده و وجودش روزهایم را کابوس.

خوابیده.

آهسته از جا بلند می شوم و در حالیکه تمام سعی خودم را می کنم که بهانه ایی برای غرولند ها و فریاد هایش درست نکنم. می روم که میز صبحانه را بچینم.


Posted by: furogh2007 | آوریل 16, 2008

دفتر اندیشه

دوست عزیزم آریوبرزن از من خواسته بود تا در یک بازی وبلاگی قشنگ مشاعره ایی شرکت کرده و شعری انتخاب کنم که در آن یکی از کلمات آتش ، افسانه ، شراب و اندیشه وجود داشته باشد.

متاسفانه به خاطر اینکه مادرم پایش شکسته مجبورم فعلن مدتی را در خانه ی مادرم باشم و از ایشان پرستاری کنم و وقتی برای اینترنت و … ندارم.

بماند ….

از زمان دعوت آریوبرزن عزیز بسیار گذشته، اما من این شعر زیبا را برای پاسخ به دعوتش توی وبلاگم می گذارم.

يار من،‌ دلدار من،‌ غمخوار من
مايه ي اميد قلب زار من
دوريت امشب روانم تيره كرد
لشگر غم را به جانم چيره كرد
ز آتش اندوه، جانم پاك سوخت
اين دل رنجيده ي غمناك سوخت
روزگاري با تو روزي داشتم
در دل از عشق تو سوزي داشتم
چون شد آن ايام نغز دلپسند ؟
چون شدي تو دلبر مشكل پسند ؟
امشب از هر شب جهان زيباترست
آسمان در دلربایی محشر ست
گفته ام محشر، مكن با من ستيز
آسمان كرده ست گويي رستخيز:
رستخيز حسن و لطف و دلبری
محشر زيبايي و افسونگري
از خلال قطعه يي ابر سياه
مي درخشد دلکش و زیبنده ماه
زير نور او درختان بلند
کرده بر سر گوئیا سيمين پرند
تار و روشن، ‌شاخه هاي سرو و بيد
همچو قلب من پر از بيم و اميد
موج هاي سبزه از باد شمال
زیر نور مه چو امواج خيال
هر طرف آياتي از خوشحالي است
زين ميان جاي تو تنها خالي است
بوي پيچك ها مرا بي تاب كرد
پلك هايم آرزوي خواب كرد
خواب گفتم: لیک اين افسانه بود
بي تو و دور از تو خوابم كي ربود ؟
بلبلان با نغمه مستم مي كنند
بي خبر از بود و هستم مي كنند
وين نسيم خوش چو غوغا مي كند
دفتر انديشه را وا مي كند
دفتر ايام نغز رفته را
خاطرات اين دل آشفته را
صفحه صفحه مي گشايد در برم
كز گذشت عمر خود ياد آوردم
ديده ام شب هاي روشن بي شمار
ليك در خاطر ندارم يادگار
لحظه يي بهتر از آن هنگام ها
كز لبانم مي گرفتي كام ها

شعر: سیمین بهبهانی

Posted by: furogh2007 | مارس 26, 2008

وقتی که فروغ جوات بود

اینم عکس هشت سالگی من.
فروغ 1988
و اما …
خدا رحمت کنه جوجو طلا را که منو به این بازی دعوت کرد. :)
و از دوستان خوبم تینا، کسپر، امیر رضا، نادر و حامد عزیز دعوت می کنم تا توی این بازی شرکت کنند.
Posted by: furogh2007 | مارس 25, 2008

سرگذشت

بی تو شوریدگی چنان سرد است

که به بیزاریش نمی ارزد

بی تو عمر آن چنان پر از درد است

که به بیماریش نمی ارزد

بی تو ساغر به گردش آوردن

نه سروری نه حال می بخشد

بی تو مستی به جای بی خبری

پای تا سر ملال می بخشد

بی تو سیر و سفر به باغ بهشت

خیمه بردن به شوره زاران است

بی تو در بین جمع بنشستن

سر نهادن به کوهساران است

بی تو خواب نشاط آور صبح

همچو سنگی به سینه سنگین است

بی تو هر گونه لذت وعیشی

چون اجل در کنار بالین است

بی تو باد حیات بخش بهار

روح کش تر ز ابر پاییز است

بی تو لبخند هر شکوفه به باغ

چون سکوت خزان غم انگیز است

بی تو هر گونه شعر و سازی

داستان گوی نامردمی هاست

بی تو هر بانگ مرغ خوش خوانی

خبر شوم مرگ شادی هاست

بی تو هر خنده ی جنون آمیز

گریه بر گور آرزومندی است

بی تو هر خنده های محنت بار

گل بی بوی یاس پیوندیست

بی تو در بزم اهل دل رفتن

خود فریبی زشوق بی خبریست

بی تو هر شعر که بر زبان آید

سرگذشتی ز درد در بدری است

تا به چشمت کسی نظر نکند

خبر از حال من کجا دارد

بکن آزارم آنچه بتوانی

دل من هم بدان خدا دارد

 

شعر: معینی کرمانشاهی

Posted by: furogh2007 | مارس 11, 2008

بر مزار پدر …

یادت می آید پدر، پنج ساله بودم که مرا بر گردن خود نشانده و از این سوی شهر به آنسوتر ترهای شهر می بردی تا در میان انبوه جمعیتی فرو رویم که حق خود از استقلال و آزادی را فریاد می زدند.

و در میان فریادهایشان جمهوری، عدالت و برابری و سهمشان از بیت المال را یکجا طلب می کردند. یاد دارم که من از هجوم آن جمعیت رها شده می ترسیدم و تنها اطمینان و آغوش تو بود که مرا وامی داشت بر این ترس غلبه کنم.

اطمینانت به آینده ای بهتر برای خودت، برای من و برای خواهر کوچکترم. به اینکه دیگر مجبور نخواهیم بود در این گوشه ی دور افتاده شهر در یک خانه ی استیجاری یک وجبی با فقر روزگار گذرانیم. در حالیکه آنسوتر تر از ما کاخ هایی برپاست و در کنارش مردمانی که تازه لقبشان را فهمیده بودی، مستکبرین. همانطور که لقب خودمان را فهمیده بودی مستضعفین. و می گفتی حالا دور دور مستضعفین است.

یادت می آید عید همان سال را. ما باز هم برای برگزاری جشن عید هیچ نداشتیم. اما تو گفتی که باید به شهدا و خانواده هایشان فکر کنیم که عزیزی از دست داده اند. باید صبر کرد، چون آنان صبر می کنند. پدر جان مگر می توانستند کار دیگری کنند آنان. با این حال وعده ی عید آینده را دادی که نظام مستقر خواهد شد و … .

و در بهار مرا بغل کردی و پای صندوقهای رای بردی تا کارت سبز جمهوری اسلامی را در فصل سبز بهار در صندوق رای بیندازی به این امید که حالمان و روزمان به شود. یادت می آید نتیجه انتخابات را که اعلام کردند چقدر خوشحال بودی. انگار عالمی را با دستانت فتح کرده بودی و مدام زمزمه می کردی دیگر تمام شد. سهممان از نفت مال خودمان شد و دیگر برای قبض های آب و برق در بانک معطل نخواهم شد که همه چیز زین پس رایگان است.

یادت می آید در خلال همان سالهای نخست اعلام کردند به خانواده های پرجمعیت زمین رایگان و هزینه ی کمکی برای ساخت مسکن می دهند. و خانواده ی کوچک چهار نفره ی ما در عرض سه سال هفت نفره شد. اما باز هم مستاجر بودیم و تو همچنان امیدوار به آینده.

یادت می آید پدر هفت سال پس از آن همه شادی و سرخوشی به رختخواب بیماری نشستی و یکسالی بسترت را کنار درب تنها اتاقمان پهن کرده بودیم. بی آنکه بتوانیم دکتری قابل برایت بیاوریم و یا داروی مورد نیازت را به کفایت فراهم کنیم. آن روزها مادرم به هر دری زد و تمام داشت نداشته امان را فروخت. من و ناهید به مدرسه نرفتیم و برادرانم را کمتر خورانیدم و پوشانیدیم تا بلکه هزینه ی درمان تو فراهم شود و از بستر برخیزی و … .

پدر امروز هم یکی از روزهای پایانی اسفند ماه است. باز هم نزدیک عید است و من و همسرم که همه ی روز را تا پاسی از شب مشغول کار است نتوانسته ایم برای تنها کودکمان لباسی نو فراهم کنیم.

پدرم می دانی لقب جدیدمان چیست به ما می گویند قشر آسیب پذیر و مستکبرین آنروز نیز مرفهین بی درد امروزند.

پدرم آمده ام پیمان بشکنم، می دانی که بسیار دوستت دارم و یادم مانده است که در شب آخر دستم را گرفتی و به نام خواندی در حالی نای باز کردن چشم نداشتی و به من گفتی از هرچه گذشتی از انقلاب هرگز نگذر. پدرم نه دیگر بس است. دیگر این زمستان را تحمل نتوانم. ببخش که عهد می شکنم. اما بدان اینبار دیگر رای نخواهم داد. با اینکه بسیار دوستت دارم.

Posted by: furogh2007 | ژانویه 18, 2008

آن زنجیر سردِ لعنتی …

سالیان بسیاری می گذرند و من هنوز در این اندیشه ام که آیا برای دیدن چشمان یکدیگر تو باید آن زنجیر سردِ لعنتی را بر تن می کوفتی و دردش را تحمل می کردی؟

Posted by: furogh2007 | ژانویه 17, 2008

عزاداری حاکمان

رضا شاه آنگاه که همراهی و همگامی خلق متعصب به دین را برای بسط و استحکام پایه های حکومت خود نیاز داشت، پای برهنه در پی دسته های عزادار و سوگوار در عزای امام سوم شیعیان روان بود و پیراهن خویش را بر تن می درید. 

پیشتر از آن شاهان قاجار نیز در پی سلسله صفوی بر قدر گذاردن و ارج نهادن مراسم های تعزیه و عزاداری دهه اول محرم بسیار کوشیدند و خود نیز پای ثابت این محافل بودند. شاهانی که در مدت زمامداریشان قسمتهای وسیعی از خاک میهنمان بواسطه بی لیاقتی آنان بر باد فنا رفت و امتیازات داده شده در دوران پر نکبت آنان ریشه های استعمار را در این مرز و بوم گسترانید.

امروز نیز شاهد برگی دیگر از این نوع سوگواری ها هستیم، هئیت دولت در پیشگاه خبرنگاران و اصحاب جراید، خود دسته عزاداری می شوند و بر سر و روی می کوبند که ای وای حسین کشته شد.

آشفته خاطرم که کدامین گوشه این سرزمین پاک می خواهد از این بوم و بر جدا شود و یا اینکه پای کدامین قدرت قرار است بر سر سفره اقتصاد این کشور بیش از این مسلط گردد.

چندی است که نوای هشتمین دوره انتخابات مجلس طنین انداز گشته و مانند همیشه باز هم نزدیک انتخابات و باز هم مردم ملعبه دست سیاست بازان، و آنطور که از شواهد بر می آید باز هم چون همیشه چشم ها بر دهانی است که پر گو تر است و ادعاهایش پر طمطراق تر. در این میان چگونه می شود به این جماعت گفت: که باید اندیشید و فکر و دل به اوهام زود باور و زودگذر نسپرد و مجال نداد که پرگویی از پشت پر گویی دیگر، اول قلبها را به سیطره خویش برد و زان پس جانها و در نهایت نیز خود و جامعه اش را به پوچی برساند.

همواره همه چیز از چند ادعای پر طمطراق شروع می شود و اینکه ما برتریم و دیگران بد.

ما مدینه فاضله می سازیم از این لجنزاری که دیگران ساخته اند.

ما فلانیم و دیگران بهمان …

و آنقدر وعده های رنگین و ادعاهای پوچ بر سر راه آدمیانی که ذهنشان مملو از خواسته ها و آرزوهاست و طمع یک شبه به همه چیز رسیدن مکله ذهنشان شده است قرار می دهند تا بدون اندیشه به دنبالشان به راه افتند و مثلن باز ستانند حق از کف رفته اشان را. و این چرخه همچنان ادامه می باید. چرخه ایی که در طول چند دهه گذشته در کشورمان بسیار شاهد آن بوده ایم.

حال بنگر که چگونه از پس ندانستن هایمان، از پس خوش باوری هایمان و از پس تن ندادن هایمان به اندکی زحمت اندیشیدن، چگونه هر روز به این سو و آن سو کشیده می شویم. و آنچه که در بستر ندانم کاری هایمان باقی می ماند آهی است و افسوسی است که معمولن نه پایانی دارد و نه فایده ایی.

و اگر قرار بود انسان بی تفکر و باری به هر جهت به جایی برسد، اکنون رسیده بودیم و هرگز فراموشمان نمی شد آنچه بر ما رفته است و دوباره به دام نمی افتادیم.

انتظار چه را می کشیم. انتظار که را می کشیم. آیا واقعن به فکر زیستن بهتر هستیم؟ این گوی و این میدان. اما قبل از هر تصمیم باید به فکر اندیشیدن باشیم. خود اندیشیدن، نه تصور سفره آماده ایی که بر سرش بنشینیم یا گله ایی که در پی اش افتیم. و نه اینکه دل سپاریم به هر نوایی که هل من ناصر سر می دهد. باید اندیشید، اندیشید، اندیشید، …

Posted by: furogh2007 | دسامبر 28, 2007

من بی تو

تمام لحظه ها می گویند که دیگر نمی آیی. سه سال است که خاطره هایم از وجود تو تهی است. تویی که تمامی لحظه لحظه گذشته های دورم را پر کرده ای. اما اکنون در فصلی نو از زندگی گویی قرنی است که هراس یتیمی را تجربه می کنم.می گریم. بر بهاری که آمد، سالی هایی که تحویل شد، هفت سین هایی که پهن گشت در حالیکه از تو تنها عکسی باقی مانده بود و یک دنیا خاطره. و خیال خوابهایی که رویای با تو بودن را فریاد می زند.

تمام روزهای بی تو بودن را، در چهره همه مردان سالخورده به یاد تو نگرسته ام و به دنبال رد پا یا نشانی از تو بوده ام. یکی موهایش شبیه تو بود، یکی قامتش به تو می مانست، یکی طرز راه رفتنش و دیگری … اما هیچکدام تو نبودی. تو فقط یکی بودی و بس، برایم بی همتا و بی نظیر … یک پدر.

Posted by: furogh2007 | دسامبر 15, 2007

روزی که صدایم کردی …..

صدا صدا صدا … تنها صداست که می ماند…. ( فروغ فرخزاد ) 

 صدایت را که از من دریغ کردی گویی به یکباره همه چیز در بغضی از سکوت و تنهایی تمام شد. انگار خورشید مرد و آسمان از هم پاشید. دیگر نه دریایی بود و نه ستاره ای. همه چیز در سکوتی غریب از وجودم کوچید. و حالا من مانده ام و یک دل خالی یک روح سنگی یک غربت عظیم و جسمی چون کوه سنگین اما خالی از آشیانه عقابها.

می دانی، مدتها بدون آنکه درست صورتت را دیده باشم به صدایت عاشق بودم. نه اینکه نبودی، چرا آنطرف تر از من، میز کار تو بود. مراجعین دوره ات می کردند چه با حضور چه از پشت سیمهای تلفن. من به ظاهر سرم به دفتر و دستکهای خودم گرم بود اما گوشهایم مشغول عشق بازی با صدای تو. و این کم کم برایم عادت شد، و بعد تبدیل به عشق.

تا روزیکه صدایم کردی.

از شوق به خود می لرزیدم. در دلم غوغایی بود اما زبانم خاموش. در دل هر دخیلی که می شناختم به ضریح تمام عبادتگاه ها می بستم تا کلام را به یاریم رساند و زبانم باز شود. تا اینکه بالاخره طلسم شکسته شد: سلام … سلام … و این آغازی بود بر قصه ای که غصه اش پایانی ندارد.

گله ندارم که چرا صدایم کردی، چرا که صدای تو قشنگ ترین خاطره عمرم بوده و هست.

گله ندارم به اعتیادم به صدای تو، و به اینکه امروز از این خماری بر خود می پیچم.

گله ندارم از سوزش حریم بوسه هایت که خواب سرخ آن هر شب تکرار آن لحظات شیرین را برایم تداعی و دست نیافتنی بودن آن را به یادم می آورد.

گله ندارم …

اصلن گله ندارم فقط از یک چیز دلخورم، چرا بی تو هنوز بار زندگی بر دوش من است ؟ ؟

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌ها