ساعت نزدیک شش بعد از ظهر بود و وقت آمدنش. التهابی شیرین سراسر وجودم رو فرا گرفته بود. معمولن سر ساعت شش به خانه می آمد. شوهرم را می گویم. و وقتی می آمد، وقتی نگاهم به نگاهش گره می خورد. هر چه غم و خستگی توی وجودم بود از بین می رفت.
وای که چقدر دوستش داشتم. عاشق لبخند هاش بودم. با تمام وجود لبخند می زد و تمام صورتش پر از شور بود و هیجان زندگی. از نگاهش می شد فهمید که چقدر از دیدنم خوشحال می شد. هر بار که بهم نگاه می کرد، شوق کسی توی نگاهش بود که گمشده ی هزاران ساله اش رو پیدا کرده و در تمام طول مدتی که با هم بودیم. ذره ایی از این شوق توی نگاهش کم نشده بود.
هر روز نزدیک آمدنش که می شد. تمام خاطرات گذشته یکباره از جلوی چشمم می گذشت. چقدر دزدانه همدیگر را می پاییدیم. چقدر به اسم نامه برای هم گل و بوسه فرستادیم. چقدر دور از چشم دیگران قرارهای عاشقانه گذاشتیم. چقدر با اطرافیان کلنجار رفتیم برای اثبات عشقی که برای خودمان به ثبوت رسیده بود و دیگران در پی اثباتش به دنبال دلیل و مدرک بودند.
با صدای چرخیدن کلید مثل همیشه از جا پریدم و او مثل همیشه با همان لبخند وارد شد. می خواهم بروم و مثل همیشه خودم را رها کنم در آغوشش اما چرا پاهایم خشک شده؟ چرا نمی توانم حرکت کنم؟ وحشت تمام وجودم را فرا گرفته از ترس فریاد می زنم و ..
از خواب می پرم و نگاهی به اطراف می اندازم، کنار دستم همان مرد اخموست که مدت هاست نامش شناسنامه ام را خط خطی کرده و وجودش روزهایم را کابوس.
خوابیده.
آهسته از جا بلند می شوم و در حالیکه تمام سعی خودم را می کنم که بهانه ایی برای غرولند ها و فریاد هایش درست نکنم. می روم که میز صبحانه را بچینم.
