نگاشته شده توسط: furogh2007 | آوریل 22, 2010

فروغ ِ سبز

.

امروز روز اول اردیبهشت ماه است و بهار زمستان را در نوردیده. اما نه … انگار هنوز اول دی ماه است و همچنان در کوچه باد می آید واین ابتدای ویرانیست. اینجا هنوز هوا سرد است و من آنقدر سردم است که انگار هیچوقت گرم نخواهم شد. هنوز هم ما ته دریائبم و ماهیان همچنان گوشتهای تنمان را می جوند. فروغ جان هنوز هم نوع تو را در ته دریا نگاه می دارند. و چگونه بگویم که ما چقدر از گوشواره های صدف بیزاریم. اما می بینی هنوز هم به گوشهایمان آویزشان می دارند.

فروغ جان، اینجا همچنان در آسمان دروغ است که مجال وزیدن دارد. اما حنای این رسولان سرشکسته و این مرده های هزاران ساله دیگر رنگی ندارد. اینجا هنوز ماران لانه دارند و هنوز فضا پر از صدای حرکت پاهایی است که همچنان که ما را می بوسند برایمان طناب دار می بافند. و فقط وقتی دروغ می گویند مهربانند. و در میان این همه دروغ، شاید تنها حقیقت، آن دستهای سبز جوانی بودند که زیر خروارها خاک مدفون گشت. دستهایی که با بهار سال پیش، رفت تا شاید امسال وقتی بهار با آسمان پشت پنجره همخوابه می شود و در ذهنش فوران می کند، فواره های » ندا «ی سبز ساقه های سبکبار، شکوفه دهد.

فروغ جان، اینجا هنوز هم ساعتها با منطق ریاضی تفریق ها و تفرقه ها کوک می شود. اینجا هنوز هم بانگ خروسان آغاز بوی ناشتایی ست، نه آغاز قلب روز.

فروغ جان، انگار واقعن دیگر تمام شده است و باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم. اما نه … خودت گفتی که ابرهای تیره همیشه پیغمبران آیه های تازه تطهیرند. خودت گفتی که در شهادت یک شمع راز منوری ست که آن را آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می داند. فروغ جان اینان تو را حذف نکردنند، امشب شب شهادت توست .

اما فروغ جان غمگین نباش و نیستم. خودت که بهتر میدانی اینان فقط جنازه اند، جنازه های ملول، جنازه های متعفن  در ایستگاه وقتهای معین … و این زمانی ست که باید، باید، باید، مردی به زیر چرخ های زمان له شود. مردی که رشته های آبی رگهایش مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش، بالا خزیده اند .

اما فروغ جان غمگین نباش و نیستم. چرا که هرگز آفتاب در یک زمان واحد، بر تو و اینان یکسان نتابید. اینان از طنین کاشی آبی تهی شدند و تو چنان پری، که هنوز هم پس از عبور سالها بر روی طنین صدایت نماز می خوانند. تو آن وجود متحدی که از حقیرترین ذره هایت، آفتاب به دنیا می آید.

من از گفتن می مانم، اما زبان گنجشگان، زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت است. و تنها به یاد تو زمزمه می کنم :

دستهایم را در باغچه می کارم

سبز خواهم شد، می دانم، می دانم، می دانم

و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت

با ریشه چه می کنند ؟

Advertisements

Responses

  1. تاریخ ایران به حراج می رسد!
    به روزم

  2. «تاریخ ایران به حراج می رسد» به روزم


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: